اامشب از اون شبهايي که يه جورايي ميشم آخه خداي بزرگ و خوبم چي ميشد که دنيا جوري بود که ثانيه ها و عقربه هاد نميچرخيدند و ما دوتا رو از هم جدا نميکردند
دوست دارم خودم نباشم ,دوست دارم بازم به سيم آخر بزنم بر تو خيابون تا صبح راه برم و داد بزنم مثل ديونه ها باشم
به هيچ چيز و هيچ کس اهميت ندم ولي نميدونم که بازم ميشه يه بار ديگه از اون کارا بکنم
خدايي چه عالمي داشت اون وقتها همش تو فکرش بودم . کارايي مي کردم که خوشش بياد
همهيشه هر کاري که ميکردم اونوتو وجود خودم حس ميکردم
ولي حالا چي؟
ما به هم نزديک و دلامون يه دنيا از هم دور
هنوزم وقتي ميبينمش مثل اون وقتا ميشم هر چند که ديگه حاضر به ديدن منم نيست(خودم اينطور فکر ميکنم )
امشب بياد قديما راه افتادم تمام کوچه ي پر خاطره رو بيادش گشتم که شايد يه روزي ......
دنيا ما انقدر تاريک شده که با خورشيدم روشن نميشه
+ نوشته شده در 86/05/05ساعت 18:6 توسط احسان |