شکستی بازهم شکستی
بلورینی و آهن را شکستی
تو باید میشکستی من شکستم
تو قانون شکستن را هم شکستی
+ نوشته شده در 85/12/12ساعت 17:38 توسط احسان |
شکستی بازهم شکستی
بلورینی و آهن را شکستی
تو باید میشکستی من شکستم
تو قانون شکستن را هم شکستی
+ نوشته شده در 85/12/12ساعت 17:38 توسط احسان |
خداوندا از خدایی کردنت هیچ انکار نیست ولی این رسم خدایی کردن سر کار نیست تو خود گفتی هر کس کسی را بکشد سزایش مرگ است اما خود هزاران پیغمبر را کشتی و سزایی در کار نیست تو که منعم میکنی از بت پرستی پس این همه بت چیست که آفریدی
+ نوشته شده در 85/12/10ساعت 10:49 توسط احسان |
آمدم که به تو آویزم
لیک دیدم که آن شاخه بی برگی
لیک دیدم که بر چهره امیدم خنده گری
تقدیم به کسی که بر معنای واقعی دوست داشتن دوستش دارم
من خدا را خیلی دوست داشتم الان بیشتر دوستش دارم چون تو را سر راه
من قرار داد s تو مثل نور امیدی تو آسمان زندگی من
+ نوشته شده در 85/12/08ساعت 11:33 توسط احسان |
من از کجاي تو شروع شدم... من از کجاي تو شروع شدم
در امتداد لحظه اي که امتداد تو بود
از درون تو گذشتم، در درون تو زاده شدم
چون حوا که از دنده ي آدم بيرون آمد
خودم را تنها يافتم
ميان فاصله اي از خودم، تا سايه هاي تو
***
غم هايم آشنا
با من نفس مي کشند
با حادثه هاي معمول
از حوادث عبور مي کنند
از فضاهاي رنگي
به جستجوي بيرنگي
آهنگ بي صداي بودن، بودم
يا طنين ترانه اي در دور
***
کلاه تو بزرگ بود و پر سايه
و من و سبزهاي کوچک، در انتظار نور
سوار بر خيالات خودم بودم
که بادي وزيد و پلکهايم در افق گم شد
با سکوت
***
در چشمانت سؤالي بود
نوري که از مردمکهايت مي ريخت
پريدن پرنده اي از ميان پلکهايت
در چشمانت سوال...
و من که بي تفاوت
از کنارت عبور کردم
+ نوشته شده در 85/12/08ساعت 11:22 توسط احسان |
چقدر ثانیه ها نامردند
گفته بودند که پس از رفتند دیگر نمی چرخند
تو رفتی و بعد از رفتند ثانیه ها همچنان می چرخند
چقدر ثانیه ها نامردند
بگذار که از پیشم بروند ثانیه هایی که همه نامردند
+ نوشته شده در 85/12/08ساعت 11:16 توسط احسان |