
هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم
از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم
در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم
چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم
در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش
از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم
جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم
مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم
+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 16:59 توسط احسان |
شبی مست و بی خبر بگذشتم از ویرانه ای. صحنه ای دیدم که دلم سوخت چون پروانه ای. مادری مات
وپریشان افتاده اندر گوشه ای دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای وقتی فار شداز عیش آن مرد
بلند داد به دخترک پول سیاهچند دانه ای . بر خودم لعنت فرستادم که هر شب تا سحر میروم سوی هر
خانه ای تا در این وحشت سرا دختر زفقر نفروشد عصمتش را بهر نان خانه ای
+ نوشته شده در 85/11/04ساعت 11:7 توسط احسان |
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی من در این تیره سب جانفرسا
زائر گیسوی توام
+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 19:7 توسط احسان |
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی من در این تیره سب جانفرسا
زائر گیسوی توام
+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 19:7 توسط احسان |
میر من رفتی ولی لین را بدان در نیمه شبی سرد زمستانی گه برف میبارید برای لالایی کوجک خویش داستان مردی را تعریف میکنم که هرگز به عشقش نرسید همچنان می بارد. . . کودکم می پرسد پدر چرا گریه میکنی مگر این قصه حقیقت دارد. . . . 
+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 18:56 توسط احسان |
گفتم ای دل چو من خانه خرابی دیدی..
گفت ما خانه نداریم به ویرانه خویش..
ما به ره تو سر صدق نهادیم و زدیم..
داغ رسوایی تو به پیشانی خویش. . ./.
+ نوشته شده در 85/11/02ساعت 18:48 توسط احسان |