از دوست داشتن تا وفاداری فرسنگها فاصله است . . . . /
+ نوشته شده در 85/10/25ساعت 3:17 توسط احسان |
روزی اگر به سراغ من آمد بگو من می شناختم او را نام تو را همشه به لب داشت حتی در حال احتضار آن دلشکسته عاشق بی نام و نشان آن مرد بی قرار روزی اگر به سراغ من امد به او بگو هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد جز با درخت سرو در باغ کوچک همسایه شب ها به کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصورش تصویر تو بلتدترین سرو باغ را تحقیر کرده بود روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو او ژاک زیست ژاک تر از چشمه نور همچون زلال اشک یا چو زلال قطره باران به نوبهار آن کوه استقامت آن کوه استوار وقتی به یادروی تو بود می گریست روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو آرزوی دیدنت را حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت اما برای دیدن تو چشم خویش را در سرشک غوطه ور آن چشم پاکت را پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست . روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو آن لحظه که دیده برای همیشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شاید روزی اگر چه؟....... او ........؟ نه.....................................
+ نوشته شده در 85/10/25ساعت 2:54 توسط احسان |
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
اون خدایی که بزرگ خوندیش مثل ما تنهاست آدمک بخند
فکر کن درد تو ارزشمنده فکر کن گریه چه زیباست آدمک بخند
آدمک نغمه آواز نخواند
به خدا آخر دنیاست بخند تقدیم به s عزیزم
به خدا آخر دنیاست بخند
+ نوشته شده در 85/10/22ساعت 22:22 توسط احسان |